به عمري يك نفس با ما چو بنشينند، برخيزند
ز زلف عنبرين جان ها چو بگشايند ، بفشانند
با دقت به اطرافم نگريستم ؛ جاي يك خدا خالي است.
آستين بالا مي زنم، يك خدا مي سازم.
كمي گِل نياز دارم .
يك خدا كه پيوسته در كنارم و چهره اش جلوي ديدگانم باشد.
يك خدا كه بي بهانه ، بدون احتساب اعمالم ، بي دريغ ، دوستم داشته باشد.
يك خدا بدون جهنم ، بدون بهشت ، حتا بدون عرش !
يك خدا كه قدش از قد من بلندتر نباشد تا براي نگاه كردن به او مجبور باشم بالا را نگاه كنم.
يك خدا كه هر زمان اراده كردم بتوانم ببوسمش.
يك خدا از جنس بچه محل هاي قديمي ، اهل حال و با صفا . يك خدا كه پيمانه ام را قبل از نوشيدن به پيمانه اش بزنم و لبخند رضايتش را ببينم .
بايد گل درست كنم . از خاكستر خود كمي گل درست مي كنم.
آخر كار ، خود را قرباني مي كنم و روح خويش را در كالبد خدايم مي دمم.