هرگز دل من ز علم محروم نشد کم ماند ز اسرار که معلوم نشد
هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز معلومم شد که هیچ معلوم نشد
ساعت مچی اش را از سقف آویزان کرد.
بعد از یکسال نکشیدن سیگار ، سیگاری روشن کرد و گوشه ی لبش نهاد ، دستانش را پشت سرش گذاشت، به پشت دراز کشید و به ساعتی خیره شد که دیگر شماره هایش مشخص نبودند.
سیگار که تمام شد در لیوانی که چند دقیقه پیشتر از چای پر بود ، خاموشش کرد.
گویی زمان رام شده بود.
-------------------------
امشب ناهید نزدیکتر از همیشه است
به زمین.
و من با چشمان مسلح هم تو را نمیابم.
ولی دل همیشه غیر مسلح ام ،
پرچم صلح به دست،
تو را در ژرف ترین نقاط هستی ،
آنجا که ذهن بشر هم دسترسی اش نبوده ،
رصد می کند.
دوشنبه ۹ مهر
