تا درخت دوستی کی بر نهد حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
۲۵ سال و ۶۹ روز دیگه ...
باید یک روز بهاری باشه در اردیبهشت.
خونه ای رو که احتمالا با کلی تلاش تهیه کردم رو آماده می کنم. درز پنجره ها رو می گیرم و آروم کف آشپزخونه دراز می کشم و انتظار می کشم.
دوست دارم صحنه دقیقا شبیه سازی بشه.
نمی دونم تو آشپزخونه گلدون شمعدونی داشته یا نه، ولی من می خوام به برگ های سبز شمعدونی خیره بشم و انتظار بکشم.
تنها فرقی که هست اینه که من می خوام تو ایران باشم. و امیدوارم مجبور نشم زودتر دست به کار بشم. آدمیزاده دیگه، یه هو می زنه به سرش!
چند ساعت قبلش به یاد خرد کردن برگ های نارنجی - قهوه ای چنار در زیر پاهام، در خیابونی پر از درخت چنار قدم خواهد زد. لذت خرد کردن برگ چنار باید چیزی شبیه لذتی باشه که زمانه با ما می بره.
----------------------------------------------
و من چنگال شیطانی اش را پشت پنجره ی خانه ای دیدم. خانه ای که مرا به سوی خود می خواند و من ناگزیر بودم از ورود به آن .
صاحب چنگال ها با تمام نفرتش وانمود می کرد از میزبانی من خرسند است!
به من می نگریست و من به پنجره . و به سمت خانه در حرکت بود. خانه ای که یک دیوار بود و یک در و یک پنجره. پنجره ای که دستانی با انگشتان و ناخن های بلند بر رویش کشیده می شد . آن دست ها مرا می خواندند. و تاریکی آن طرف دیوار از پشت دیوار هم پیدا بود.
* نه داستانه ، نه شعر و نه حتا یک قطعه یا یک طرح . چرت و پرته ! ولی باور کنید تا حالا به کابوس کسی اسکار ندادند.
