به سامانم نمی پرسی نمی دانم چه سر داری
به درمانم نمی کوشی نمی دانی مگر دردم
تو یه اتاق تاریک دور خودم می چرخیدم.
وقتی اومدی، در رو باز کردی و چراغ روشن کردی ، تازه فهمیدم اطرافم چه خبره.
چیزهایی که تا حالا فقط ناشیانه لمس می کردم و تو ذهنم - گاه درست ، گاه نادرست- تجسم می کردم رو به چشم دیدم.
حقیقت اطرافم رو درک کردم.
وقتی حرفات خواست بوی رفتن بگیره، یادت باشه، چراغی که روشن کردی با رفتنت خاموش می شه.
یادت باشه خواستی بری، در رو هم پشت سرت ببند.
چون حقیقت اشیا اطرافم بی تو معنا نداره.
