تبليغاتX
بزرگـــــمهر

بزرگـــــمهر

ادبی

هرگز دل من ز علم محروم نشد      کم ماند ز اسرار که معلوم نشد

هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز     معلومم شد که هیچ معلوم نشد

ساعت مچی اش را از سقف آویزان کرد.

بعد از یکسال نکشیدن سیگار ، سیگاری روشن کرد و گوشه ی لبش نهاد ، دستانش را پشت سرش گذاشت، به پشت دراز کشید و به ساعتی خیره شد که دیگر شماره هایش مشخص نبودند.

سیگار که تمام شد در لیوانی که چند دقیقه پیشتر از چای پر بود ، خاموشش کرد.

گویی زمان رام شده بود.

-------------------------

امشب ناهید نزدیکتر از همیشه است

                                          به زمین.

و من با چشمان مسلح هم تو را نمیابم.

ولی دل همیشه غیر مسلح ام  ،

     پرچم صلح به دست،

       تو را در ژرف ترین نقاط هستی ،

آنجا که ذهن بشر هم دسترسی اش نبوده ،

رصد می کند.

دوشنبه ۹ مهر

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/30ساعت 1:31  توسط بزرگــــمهر  |