به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
ناخدا با اینکه از اوضاع نا مناسب کشتی خبر داشت، لنگر رو کشید و بادبان ها رو باز کرد و به راه افتاد.
ناخدا پیش خودش گفت اونقدر می ره تا کشتی به گل بشینه.
آخه ناخدا عاشق دریا بود.
ادبی
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
ناخدا با اینکه از اوضاع نا مناسب کشتی خبر داشت، لنگر رو کشید و بادبان ها رو باز کرد و به راه افتاد.
ناخدا پیش خودش گفت اونقدر می ره تا کشتی به گل بشینه.
آخه ناخدا عاشق دریا بود.
بی تو نه زندگی خوشم، بی تو نه مردگی خوشم
سر زغم تو چون کشم ، بی تو به سر نمی شود
نزدیک به یک ساعت با دکتر صحبت می کردیم. بعد از کلی سوال که ازم پرسیده بود ، پرسید :
" وقتی نمی بینیش چه حسی بهت دست می ده ؟ "
آه خفیفی کشیدم ، تو چشم های دکتر نگاه کردم و گفتم : " احساس خفگی می کنم. "
دکتر فنجان چایش رو برداشت و سر کشید . بعد با طمانینه و آرامش خاصی فنجانش رو روی نعلبکی گذاشت و گفت : " دوست من ، دیگه شکی ندارم که عاشق شدی. "
با لبخند - و کمی هم دلخوری - گفتم : " این رو از اول می پرسیدید خودم بهتون می گفتم خوب! "
دکتر که منتظر همین حرف من بود ، قبل از اتمام حرفم جوابم رو داد : " عاشقی داریم تا عاشقی رفیق! اینی که من تشخیص دادم از اون نوعشه که خرت رو می چسبه . " و همزمان با تموم شدن جملش ، صداش هم بالاتر رفت و جای نقطه ی پایان جملش ، یک چشمک بهم زد.
خودم رو خیلی پیشش بی سواد حس کردم. فکر نمی کردم دیگه تو این مقوله هم تخصص مطرح باشه. با پریشانی پرسیدم : "خوب حالا من باید چی کار کنم؟ "
دکتر قه قهه زد و گفت : " سرخ کردنی نخور ."