گوينـــد كه دوزخي بــود عاشـق و مسـت
قولي است خلاف ، دل بر آن نتوان بست
گــر عـاشــق و مســت به دوزخ بـاشـــد
فــردا بيـــني بهشت همچــــون كف دست
اوايل خيلي تلاش كرد انگيزه اي براي زندگي پيدا كنه، ولي نتونست.
ولي نداشتن انگيزه براي زندگي اونقدر دليل محكمي نبود كه اونو مجبور به خود كشي كنه.
رفته رفته خواست دنبال انگيزه بگرده. يه سري موارد رو به عنوان انگيزه فرض كرد. ولي همون موارد هم بعدا براش ايجاد مشكل كردند.
و بعدها طوري شد كه دليلي براي زنده موندن پيدا نكرد. براي همين بود كه خودش رو كشت.