مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز
ورنه در مجلس رندان خبري نيست كه نيست
چشمام گرم شده بود ، بین خواب و بیداری بودم که دستم رو گرفت و کشیدم بیرون.
کلاه ِ شنل ِ سیاهش رو از روی سرش کنار زد. با همون نگاه عاقل اندر سفیه همیشگی نگاهم کرد و ازم پرسید که می دونم دارم چی کار می کنم یا نه؟ من هم در جواب گفتم که معلومه که می دونم و همه چیز همون طوری هست که باید باشه. گفت که دارم از حریم خودم خارج می شم. گفت روی من حساب دیگه ای می کنه ولی من از قوانین سرپیچی کردم و به هیچ کدوم از ماموارنش این اجازه رو نمی ده. جوابش رو اینطور دادم که محدودیتی که ازش حرف می زنه شامل حال جنیان می شه و انسان ها در این زمینه محدودیتی ندارند.گفت که من سر فاش کردم و این جرم بزرگیه. گفتم اون بهتر از من باید بدونه که در زمانی که جنیان به بهشت نزدیک می شدند و حرف های بهشتیان رو شنود می کردند ، از آنها شنیدند که بهشت خلوت و خالی خواهد ماند.
داد زد که اینطوری وضعم خیلی بدتر می شه و پا از گلیم خودم فراتر می ذارم . گفت دلش برام می سوزه و حتی اون هم راضی نیست من اینقدر پایین برم. و من با لحن تند و صدایی آرام جواب دادم که هنوز مثل اون به من وعده ی عدم ندادند.
حس کردم این بار طور دیگه ای دل ابلیس رو شکوندم. دست به پشت گردنم انداخت و از آسمان به طرف زمین پرتم کرد.
خیلی احساس تشنگی می کنم. تو تاریکی به طرف یخچال حرکت می کنم. هیچ چیز برام مخفی نیست.
"تنها مرگ حقیقت را می شناسد ."