ناظر روی تو صاحب نظرانند ، آری
سر گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست
در مسير برگشتت به خونه در حال پياده روي هستي . ترجيح مي دي مسيرت از يكي از پارك هاي معروف تهران بگذره.
يكي از گرمترين روز هاي تابستونه. سرت پايين و نگاهت به كفشهات هستش تا آفتاب رو نديد بگيري.
كه سايه اي رو كنار سايه ي خودت مي بيني كه قصد داره سرعت حركتش رو با سرعت حركت سايه ي تو يكي كنه.
صورت قهوه اي رنگي جلوي چشمات ظاهر مي شه كه يه جفت چشم خوني هم توش چپوندن. براي اينكه زود تر شرش رو بكني ، نا گزير نگاهش مي كني.
دهنش رو باز مي كنه و شروع به گفتن مي كنه . بوي گند سيگار قبل از كلماتش به قسمت پردازش مغزت مي رسه. براي همين حرفاش رو با كمي تاخیر متوجه مي شي.
" خانم ، پنير ، كرك ، شيشه ، آبكي ، هر چي بخواي تو دست و بالم هست. اهل چي هستي؟ "
به خاطر بي احترامي ای كه بهت كرده دوست داري جاي سالم رو بدنش نذاري. حتي به قيمت چشيدن زخم چاقويي كه احتمالاً در جيب داره . ولي به خودت مي گي خونسرد باش و جوابش رو نده تا گورش رو گم كنه.
بي هيچ جوابي دوباره سرت رو پايين مي اندازي.
دستش رو روي شونت مي ذاره و مي گه :" بابا تو كه قيافت اهل حاله؟!"
دستش رو كه روي شونت گذاشته نگاه مي كني ، يعني دستت رو بردار. خوشبختانه با تمام حماقت ، اين يكي رو مي فهمه.
خوشبختانه سكوت ، ثابت مي كنه كه بهترين جواب بوده و راهش رو مي كشه و با كمي غر و لند دور مي شه.
تو خروجي پارك ، مأمور نيروي انتظامي رو مي بيني كه با لحني بد ، دختر و پسر جووني رو بازخواست مي كنه.
