تا راه قــلنــــدری نپــویی نشـــود رخساره به خون دل نشویی نشود
سودا چه پزی تا که چو دلسوختگان آزاد به تـــرک خــود نگــویی نشــود
با بی بی تنها بودم و فرصت خوبی پیدا کرده بودم تا یه دل سیر نگاهش کنم و تو تنهایی بی بی غرق بشم. بشناسمش. بدون اینکه حرفی بزنه ، خاطراتش رو مرور کنم.
بی بی نمازش رو خونده بود و نشسته بود سر سجاده. انگار دونه های تسبیح تو بوسیدن دست پر چروکش از هم پیشی می گرفتند.
نمی دونم چه سری تو نمازش بود که بعد از نماز می بردش تو فکر. مخصوصا وقتی دور و برش شلوغ نبود.
برام عجیب بود که این بار بعد از نمازاشک تو چشمش حلقه نزد. سر سجاده آهی کشید گفت : " آره ننه جان ! اینجوریه! "
انگار که به کشفی بزرگ رسیده بود.
این جمله رو که گفت حس کردم دلم سنگین شد. حس کردم دقیقا منظورش رو از این جمله فهمیدم. جمله ای که انگار آب سردی بود بر روی آتش جان سوزی که در دل داشت.
بی بی فهمیده بود رسم دنیا چه رسمی ست. هر چند دیر بود ، ولی بی بی با این جمله برای همیشه آروم شد.
بی بی دریافته ود که دنیا ، سرای تحمله. جای سختی کشیدن و صبر کردنه.
بی بی فهمیده بود اصلا قرار نیست تو دنیا بهمون خوش بگذره. فهمیده بود تموم اون سختی ها که کشیده بود ، حق بودند. به جا بودند. باید این سختی ها میومدند و می گذشتند و بی بی هم باید تحمل می کرد.
غم انگ کمونیست زدن به پسرش و مرگش در غربت بیشتر از هر چیزی اذیتش کرده بود. ولی بی بی با اون هم کنار اومد.
یا غمی که وقتی کوروش - عزیزترین نوه ی بی بی - به فرنگ می رفت به دل بی بی نشست.
یادمه وقتی کوروش داشت می رفت ، بی بی پرسید : " بچم کی بر می گرده ؟ " ،
اطرافیان جوابی برای بی بی نداشتند . آخر با من من گفتند : "چون کوروش هنوز سربازی نرفته ، حالا حالا ها نمی تونه برگرده. " و بی بی اون شب دیگه چیزی نگفت.
***
وقتی بی بی رفت ، با این که باورم این بود که راحت شد و اون طرف مطمئنا ْ خوشحال تر خواهد بود ، ولی نمی تونستم غم دیگه ندیدنش رو سرپوش بگذارم.
اما یاد خودش افتادم و سعی کردم با شیوه ی خودش خودم رو آروم کنم.
به خودم گفتم : " آره پسر جون ! اینجوریه! "
