تبليغاتX
بزرگـــــمهر

بزرگـــــمهر

ادبی

ندارم دستت از دامن به جز در خاک آن دم هم

که بر خــاکم روان گردی بگیــرد دامنـت گـردم

با بوی خاک از خواب بر می خیزم. نسیم خنکی می وزد. به پشت می خوابم آسمان را نگاه کنم که نظرم به تخته سنگ ها می افتد و ساعت ها نگاهم بهشان است. بی آنکه به چیزی فکر کنم یا چیزی نگران یا خوشحالم کند. فقط سنگ های بالا سرم وجود را معنی می کنند.

و باز بی دلیل بر می خیزم، از سنگ ها می گذرم و روی زمین می آیم. تصورم چیز دیگری بود. قبل از فاجعه فکر می کردم که بعد از مرگ هم، در میان مردگانی که در دنیای خاکی در کنارم خاک شدند هستم. اما اینجا فقط گور من است در میان دشتی بزرگ و یک سطح. با خاک و آسمانی خاکستری. طوری که در افق از هم جدا نیستند.

باد روی زمین شدید تر می وزد. به طرف تک درخت پاییزی دشت می روم. خشک و بی روح است ، مثل وقتی که مثلا زنده بودم.  دست که به تنه اش می کشم ، قالب تهی می کند.

باید منتظر باشم تا روز حساب و بر گرفتن سزای خودکشی.

کاش فقط اوضاع عوض شود. خواه بهتر یا بدتر. نه این همه سکون. کاش این حال نبود.

آری، من تمام ویژگی های یک مرده را دارم. چه تفاوت بین زندگی من و زندگی یک مرده؟

خداوند در اتمام حجتش - قرآن - فرموده که انسان بعد از مرگش مدام آرزوی برگشت به دنیا را می کند تا جبران کند آنچه را مرتکب شده. من هم آرزوی برگشت دارم.

آرزو دارم برگردم به روزی که وقتی دست روی درختی می کشیدم، سبز می شدم. به روز هایی که با خدا بازی می کردم . آرزو دارم آن کودکی باشم که مادرم تعریفش را می کند.

آرزو دارم برگردم تا جبران کنم جرم بزرگ شدن را.

کودکان احساس بزرگتری دارند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/05ساعت 1:24  توسط بزرگــــمهر  |