تبليغاتX
بزرگـــــمهر

بزرگـــــمهر

ادبی

ما به رسوایی بلند آوازه ایم

نامور شد هر که شد رسوای دل

۳ داستان از کتاب " داستان های ۵۵ کلمه ای " ، به گردآوری  " استیو ماس " :

دو پسر بچه ایستاده بودند و عبور شیطان را می نگریستند. نیروی مجذوب کننده ی چشمانش را هنوز به یاد داشتند.

« وای ، از تو چی می خواست؟ »

« روحم را . از تو چی؟ »

« یک سکه برای تلفن کردن به خانه »

« خب ، می خوای بریم چیزی بگیریم و بخوریم ؟»

« آره ، می خوام . اما نمی تونم . حالا دیگه پول ندارم. »

« عیبی نداره. من یک عالم پول دارم. »

Brian Newell

.......................................................................................

ایرو و ایوان روی شن های داغ دراز کشیده بودند و  زن ها را دید می زدند .

ايرو پرسيد : « اون يكي ؟»

ايوان گفت : « نچ ، خيلي چاقه . »

«‌ اين يكي؟ »

« نچ ، ‌خيلي لاغره »

آن ها در گرماي آفتاب آبجو مي نوشيدند و به اطراف نگاه مي كردند.

ايوان گفت : « واي ، اون دختره رو ببين ! »

دو دختر ، با بيكيني هاي صورتي درخشان، خرامان گذشتند.

ايرو و ايوان شنيدند كه يكي از دختر ها به ديگري گفت : « نچ »

 

Fred W. Manzo

.......................................................................................

 از وقتي ساعت هاي با هم بودنمان به انفجار هاي خشم و پرتاب اشيا تبديل شد ، اين تنها راه بود. پناه بردن به سرنوشت : شير، ازدواج مي كنيم. خط ، براي هميشه جدا مي شويم.

سكه به هوا رفت . چرخيد، ‌به زمين افتاد و آن قدر تكان خورد تا در حاليكه شيري را نشان مي داد ، بي حركت ايستاد.

آنقدر به سكه خيره شديم تا كاملا از حركت بازماند.

بعد هر دو يك صدا گفتيم : « بهتر است سه بار امتحان كنيم و هر چه دوبار آمد انتخاب كنيم. »

 

 J.Ripp

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/01/29ساعت 3:21  توسط بزرگــــمهر  | 

وصل تو مشکل مشکل جان دادن آسان

یا رب کن آسان آسان این مشکل من

نه ،

بیهوده است

تشبیه ات به دریا ،

                         دشت ،

                                حتی آینه .

تو نظیر نداری.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/01/22ساعت 1:11  توسط بزرگــــمهر  |