نامور شد هر که شد رسوای دل
۳ داستان از کتاب " داستان های ۵۵ کلمه ای " ، به گردآوری " استیو ماس " :
دو پسر بچه ایستاده بودند و عبور شیطان را می نگریستند. نیروی مجذوب کننده ی چشمانش را هنوز به یاد داشتند.
« وای ، از تو چی می خواست؟ »
« روحم را . از تو چی؟ »
« یک سکه برای تلفن کردن به خانه »
« خب ، می خوای بریم چیزی بگیریم و بخوریم ؟»
« آره ، می خوام . اما نمی تونم . حالا دیگه پول ندارم. »
« عیبی نداره. من یک عالم پول دارم. »
Brian Newell
.......................................................................................
ایرو و ایوان روی شن های داغ دراز کشیده بودند و زن ها را دید می زدند .
ايرو پرسيد : « اون يكي ؟»
ايوان گفت : « نچ ، خيلي چاقه . »
« اين يكي؟ »
« نچ ، خيلي لاغره »
آن ها در گرماي آفتاب آبجو مي نوشيدند و به اطراف نگاه مي كردند.
ايوان گفت : « واي ، اون دختره رو ببين ! »
دو دختر ، با بيكيني هاي صورتي درخشان، خرامان گذشتند.
ايرو و ايوان شنيدند كه يكي از دختر ها به ديگري گفت : « نچ »
Fred W. Manzo
.......................................................................................
سكه به هوا رفت . چرخيد، به زمين افتاد و آن قدر تكان خورد تا در حاليكه شيري را نشان مي داد ، بي حركت ايستاد.
آنقدر به سكه خيره شديم تا كاملا از حركت بازماند.
بعد هر دو يك صدا گفتيم : « بهتر است سه بار امتحان كنيم و هر چه دوبار آمد انتخاب كنيم. »
