با نام پوشاننده ی گناهان
نفر آخر سوار ماشين مي شوم.
صندلي جلو ، كنار راننده ، مرد ميان سالي نشسته ، پشت سر راننده دختري با ظاهري متعادل و نفر وسط ، جوان معتادي است كه رنگ رخسارش به وضوح سر درونش رو نشون مي دهد.
راديو آواز قبل از تصنيف ياد ايام را پخش مي كند ،
" جهان پير است و بي بنياد ، از اين فرهاد كش فرياد
كه كـــرد افســون و نيرنگش ملول از جان شيرينـم "
حالم تغيير مي كند و زير لب آواز را زمزمه مي كنم كه ناگهان صداي خارجي جلبم مي كند :
" آقا ، لطفا خودتون رو به من نماليد "
حس نوزادي به من دست مي دهد كه سير نشده ، پستان از دهانش گرفته اند .
راننده از آينه چپ چپ مرا نگاه مي كند و من تغييري در حالت نشستن جوان گستاخ نمي بينم.
مي خواهم كاري كرده باشم . به مرد ميان سال جلويي مي گويم :
" آقا ، مي شه تشريف بياريد عقب خانم جلو بنشينند؟ "
مرد ميان سال سكانس آخر اين تراژدي را كامل مي كند :
" شرمنده ، من كمر درد دارم . نمي تونم عقب بشينم ."
