تبليغاتX
بزرگـــــمهر

بزرگـــــمهر

ادبی

با نام پوشاننده ی گناهان

 

نفر آخر سوار ماشين مي شوم.

صندلي جلو ، كنار راننده ، ‌مرد ميان سالي نشسته ، پشت سر راننده  دختري با ظاهري متعادل و نفر وسط ، جوان معتادي است كه رنگ رخسارش به وضوح سر درونش رو نشون مي دهد.

 

راديو آواز قبل از تصنيف  ياد ايام را پخش مي كند ،

" جهان پير است و بي بنياد ، از اين فرهاد كش فرياد

  كه كـــرد افســون و نيرنگش ملول از جان شيرينـم "

 

حالم تغيير مي كند و زير لب آواز را زمزمه مي كنم كه ناگهان صداي خارجي جلبم مي كند :

 

" آقا ، لطفا خودتون رو به من نماليد "

 

حس نوزادي به من دست مي دهد كه سير نشده ، پستان از دهانش گرفته اند .

راننده از آينه چپ چپ مرا نگاه مي كند و من تغييري در حالت نشستن جوان گستاخ نمي بينم.

مي خواهم كاري كرده باشم . به مرد ميان سال جلويي مي گويم :

 

" آقا ، مي شه تشريف بياريد عقب خانم جلو بنشينند؟ "

 

مرد ميان سال سكانس آخر اين تراژدي را كامل مي كند :

 

" شرمنده ، من كمر درد دارم . نمي تونم عقب بشينم ."

+ نوشته شده در  شنبه 1385/12/19ساعت 0:22  توسط بزرگــــمهر  |