هو المحبوب
تقدیم به همه ی وجودم ، ناهید
اولین بار با یک چشم دیدمش. داشت اون یکی چشمم رو کار می گذاشت.
گفت : " وای چقدر خوشگل شدی ! "
وقتی می خندید واقعا ْ زیبا می شد. من هم همیشه با لبخند نگاهش می کردم. هر چند به سایرین هم با لبخند نگاه می کردم، ولی لبخندی که به او می زدم تفاوت داشت.
هر چقدر بیشتر پیشم بود و با من صحبت می کرد ، بیشتر بهش عادت می کردم.
تا یه روز با یه قلب مخملی اومد و قلب رو توی سینم گذاشت .
کم کم حس کردم قلب در سینه ام می تپه . دیگه نمی تونستم دوریش رو تحمل کنم.
من حسش می کردم و با یادش گرم می شدم.
گرمای درونم روز به روز بیشتر و سرانجام موجب آب شدنم شد.
