در باز شده ، دختر خانواده وارد می شود، کیفش را روی مبل پرتاب می کند.
پدر :سلام. خسته نباشید!
دختر : سلا.....م.
دختر بی درنگ وارد اتاقش شده ، در را می بندد.
پدر ( با صدای بلند ، جوری که دختر صدایش را بشنود ) :
بیا ببین این شماره رو می شناسی؟ از صبح ۲۰ بار زنگ زد. ۲۲۴۴۶۶۸۸
دختر( لباس عوض کرده و از اتاق بیرون می آید ) :
بابا، مگه هر کی مزاحم می شه با من کار داره؟ اذیتم نکن دیگه ، از صبح تا حالا تو کلاس پیرم دراومده.
پدر ( همرا با لبخند ) : ولی ایشون که شما رو خوب می شناختند. چند بار زنگ زد ولی حرف نزد تا بالاخره نطقش باز شد.
دختر: منو می شناخت؟ من که این شماره رو نمی شناسم ؟چی می گفت؟
پدر : سرکار رو از بنده خواستگاری فرمودند!
دختر(هیجان زده شده ، روی دسته ی مبل ، کنار پدر می نشیند ):
راست می گی بابا؟! پس بالاخره راضی شد . تعریف کن ببینم چی می گفت؟ چه جوری حرف می زد؟
پدر :گفت برای امر خیری مزاحم شدم و می خوام دختر خانمتون رو خواستگاری کنم . اگر اجازه بدید ، با خانواده مزاحم بشیم. خیلی صداش می لرزید ، معلومه اعتماد به نفسش کمه. آداب هم نمی دونه.
دختر: نه بابا! اینطوری نیست. خوب ، بچه ام هول شده ! چیزی نیست که ! همین الانشم شاخ غول رو شکسته.
پدر: قرار شد پنجشنبه ساعت ۸ بیان، جایی قرار نذار.
