تبليغاتX
بزرگـــــمهر

بزرگـــــمهر

ادبی

بسم النور

در باز شده ، دختر خانواده وارد می شود، کیفش را روی مبل پرتاب می کند.

پدر :سلام.  خسته نباشید!

دختر : سلا.....م.

دختر بی درنگ وارد اتاقش شده ، در را می بندد.

پدر ( با صدای بلند ، جوری که دختر صدایش را بشنود ) :

بیا ببین این شماره رو می شناسی؟ از صبح ۲۰ بار زنگ زد. ۲۲۴۴۶۶۸۸

دختر( لباس عوض کرده و از اتاق بیرون می آید ) :

بابا، مگه هر کی مزاحم می شه با من کار داره؟ اذیتم نکن دیگه ، از صبح تا حالا تو کلاس پیرم دراومده.

پدر ( همرا با لبخند ) : ولی ایشون که شما رو خوب می شناختند. چند بار زنگ زد ولی حرف نزد تا بالاخره نطقش باز شد.

دختر: منو می شناخت؟ من که این شماره رو نمی شناسم ؟چی می گفت؟

پدر : سرکار رو از بنده خواستگاری فرمودند!

دختر(هیجان زده شده ، روی دسته ی مبل ، کنار پدر می نشیند ):

راست می گی بابا؟! پس بالاخره راضی شد . تعریف کن ببینم چی می گفت؟ چه جوری حرف می زد؟

پدر :گفت برای امر خیری مزاحم شدم و می خوام دختر خانمتون رو خواستگاری کنم . اگر اجازه بدید ، با خانواده مزاحم بشیم. خیلی صداش می لرزید ، معلومه اعتماد به نفسش کمه. آداب هم نمی دونه.

 دختر: نه بابا! اینطوری نیست. خوب ، بچه ام هول شده ! چیزی نیست که ! همین الانشم شاخ غول رو شکسته.

پدر: قرار شد پنجشنبه ساعت ۸ بیان، جایی قرار نذار.

+ نوشته شده در  جمعه 1385/11/27ساعت 3:1  توسط بزرگــــمهر  |