تبليغاتX
بزرگـــــمهر

بزرگـــــمهر

ادبی

"می نوش که عمر جاودانی این است "

 

پیمانه ها پر شد و ساقی برای تقسیمشان از جای بلند شد.

طبق رسم از بزرگترین مهمان شروع کرد.

مهمان در برداشتن پیمانه درنگ کرد و گفت:

" مادر من ۴۴ سال پیش در چنین شبی ، در یک شب یلدا در گذشت.

من ۴۴ سال است که در شب یلدا الکل مصرف نکردم.

اما حرمت شادی جمع امشب را با حرمت این ۴۴ سال عوض می کنم.

به سلامتی...."

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/09/30ساعت 19:26  توسط بزرگــــمهر  | 

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم

۱- سلام

۲- بله؟ل بی کس و تنهشدم بعد همه جا تاریک شدهل بی کس و تنها شدم بعد همه جا تاریک شد

۱- سلام ، بلند شو

۲- بذار بخوابم

۱-  چشماتو باز کن...

۲- شما؟ صداتون خیلی برام آشناست.

۱- البته! من همونی هستم که یک عمر منتظرش بودی.

۲- باورم نمی شه. شوخی نکن! من الان حوصله ی هیچ چیز رو ندارم.

۱- باور کن. دستت رو به من بده. بلند شو بریم.

۲- آخه... می دونی چه حسی دارم؟ از طرفی باورم نمی شه، از طرف دیگه نمی تونم بگم چقدر از دیدنت خوشحالم. درکم کن.

۱- می دونم،همه چیز رو. زود باش ، نمی خوام بیشتر از این تنها بمونی، با من باش.

۲- ولی این ها رو چه کار کنم؟ وسایلم، دفترم؟!

۱- تو دیگه به هیچ چیز نیاز نداری. مثل اینکه فراموش کردی؟!

۲- چیزی به طلوع خورشید نمونده. صبر کن با هم تماشا کنیم ، بعد بریم.

۱- نمی تونی دل بکنی ، نه؟ به فکر چیزی باش که قراره بهش برسی. نه چیزی که از دست می دی.

دستت رو به من بده،

 حالا هر چه می گم تکرار کن

اشهد ان لا اله الا الله....

+ نوشته شده در  جمعه 1385/09/24ساعت 2:28  توسط بزرگــــمهر  |