تبليغاتX
بزرگـــــمهر

بزرگـــــمهر

ادبی

عمری دگر بباید بعد از فراق ما را

کین عمر طی نمودیم اندر امیدواری

 

چشم در چشمش دوخت. هر چه بد و بیراه بلد بود با همان نگاه حواله اش کرد.

نمی خواست دیگر ببیندش. حتی به قیمت جان هر کدامشان هم که شده.

چاقو را در دستش فشرد.

لحظه ای شک کرد. اما دوباره از درستی کارش اطمینان حاصل کرد.

چاقو را بالا برد ولی...

حالا دیگر مطمئناْ مرده بود. مطمئناْ به خواسته اش رسید.

این بار آینه سریعتر عمل کرد.

آخرین پل

+ نوشته شده در  جمعه 1385/09/03ساعت 0:50  توسط بزرگــــمهر  |