یا من هو لاشریک له
یکی بود ، خیلی های دیگه هم بودند.
در روزگاری نه دور، نه نزدیک، دیوونه ای زندگی می کرد که همه رو دوست داشت.
مثل مردم عادی زندگی می کرد؛ آزاری نداشت و میون مردم زندگی می کرد.
می گفت، می خـندیـد، گریه می کرد، تنها فرقـش این بود که دیـوونه بود.
همان طور که گفتم، دیوانه ی قصه ی ما همه ی آدم ها رو دوست داشت.
حتی اگر می زدنش یا مسخرش می کردند باز هم از دوستیش کم نمی شد.
فقط بلد بود دوست بشه، اصلانمی دونست قهر یعنی چی!
ولی اگر کسی بهش می گفت : « دیگه با من حرف نزن » ، دیگه باهاش حرف نمی زد.
اونم فقط به خاطر اینکه طرفش رو دوست داشت و نمی خواست حرفش رو رد کنه.
دیوونه زندگی خودش رو می کرد تا یه روز، یه نفر بهش گفت:
" ببین دیوونه ی عزیزم،
من تو رو خیلی دوست دارم، می دونم تو هم منو خیلی دوست داری.
ولی می خوام یه قولی بهم بدی. قول بده جز من کس دیگه ای رو دوست نداشته باشی."
دیوونه نمی دونست باید چی کار کنه.
از طرفی نمی خواست حرف دوستش رو رد کنه،
از طرفی هم نمی خواست که دوستای دیگش رو از دست بده.
طفلکی دیونه بود دیگه، قبول کرد و قول داد که فقط همون یک نفر رو دوست داشته باشه.
چند سال گذشت، تا یه روز دوستش بهش گفت:
"من دیگه تو رو دوست ندارم. تو پاسخگوی نیاز های من نیستی دیوونه.
من تو رو فراموش می کنم و می رم سر زندگی خودم.
تو هم برو هر کسی رو که خواستی دوست داشته باش. ولی منو باید فراموش کنی."
خوب معلومه دیگه بعدش چی شد. دیوونه حرف دوستش رو قبول کرد.
منتها، منتها نیست دیوونه بود، دیوونه ها هم حافظه ی درست درمونی ندارند،
دوست داشتن بقیه از یادش رفته بود.
هر کاری می کرد به کسی بگه دوستت دارم نمی تونست.
مِن و مِنی میکرد و بعد هم عذرخواهی می کرد و راهشو می گرفت و می رفت.
مردم هم که از چیزی خبر نداشتن و جز دلسوزی هم که کاری نمی تونستن بکنن.
فقط می گفتند:
" طفلکی معلوم نیست این مدت که خبری ازش نبود، سرش به کجا خورده،
وضعش از قبل هم بدتر شده. "
تا اینکه کم کم فراموشش کردند.
این آخری یه شعر افتاده بود تو دهنش و مدام زمزمه می کرد:
" به من گفتی که دل دریا کن ای دوست ... "
