سر در انگشتان فشرده
غمگین است
ضربه های فکر از درون با پتک غم،
سنگین است
در پی نقش ِ روی زندگی
در چهره ی این مردم ِ رنگین است
در فکر شاخه های خشک ِ خشک
سایه ها،
آینه که دوستداری است رک!
دل که از شاخه آویز است و هیچ!
حرف رک هم برگ پاییز است و هیچ!
دیگر نمی آید صدای دوستی
تنها ناله ی درد ِ شباویز است و هیچ!
خود خواهی جلد روی زندگی است
آینه زنگار خورد،
در حسرت تابندگی است
سادگی خون خورد و از این خون ِ دل،
مکر و نیرنگ است که در بالندگی است
ابلیس با خون عشق بازی می کند
کس ندانست کین کدامین بندگی است