تبليغاتX
بزرگـــــمهر

بزرگـــــمهر

ادبی

 

 

سر در انگشتان فشرده

غمگین است

ضربه های فکر از درون با پتک غم،

سنگین است 

در پی نقش ِ روی زندگی

در چهره ی این مردم  ِ رنگین است

در فکر شاخه های خشک ِ خشک

سایه ها،

آینه که دوستداری است رک!

دل که از شاخه آویز است و هیچ!

حرف رک هم برگ پاییز است و هیچ!

دیگر نمی آید صدای دوستی

تنها  ناله ی درد ِ شباویز است و هیچ!

خود خواهی جلد روی زندگی است

آینه زنگار خورد،

در حسرت تابندگی است

سادگی خون خورد و از این خون ِ دل،

مکر و نیرنگ است که در بالندگی است

ابلیس با خون عشق بازی می کند

کس ندانست کین کدامین بندگی است

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/06/27ساعت 1:14  توسط بزرگــــمهر  | 

 

ما گدایان خیل سلطانیم

 

چهار نانوا در دهی بودند و هر یک نان خود می پخت.

پیرمردی از اولی گله ی شوری می کرد و از دومی گله ی بی نمکی.

از سوم بهر سوختگی می رنجید و چهارم را از خامی خرده می گرفت.

پیرمرد مرد و مردم ده را بر تمایز نان مشکل آمد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/06/22ساعت 0:54  توسط بزرگــــمهر  |