تبليغاتX
بزرگـــــمهر

بزرگـــــمهر

ادبی

این داستان واقعی است

 

دندانش به شدت درد می کرد.

 طوری که به سختی می توانست تشخیص دهد که درد ناشی از کدام دندانش است.

حتی در ناحیه ی جمجمه هم درد داشت.

 

دست زیر چانه، در خیابان از هر رهگذری نشانی دندان پزشکی را می گرفت .

 چشمش روی تابلو ها می دوید.

تا سر انجام بعد از نیم ساعت جستجو، در یک ساختمان پزشکان، یک دندان پزشک پیدا کرد.

در همان ابتدای وردود به دکتر گفت:

 

" من ایدز دارم. لطفا پس از مداوای من وسالتون رو تعویض کنید."

 

دکتر با ناسزا و تهدید از مطب بیرونش کرد.

اصلا حوصله ی بحث و متقاعد کردن دکتر را نداشت.

یک تاکسی دربست کرد و از راننده خواست تا به یک دندان پزشکی برساندش.

 

این بار پزشک جوان تر بود و منطقی به نظر می رسید.

اما با همه ی احوال ریسک نکرد و ترجیح داد حرفی نزند.

دکتر تشخیص داد باید دندان را کشید.

 

به محض اینکه از مطب بیرون آمد تلفن دکتر را از روی تابلوی مطب خواند .

 با تلفن همراهش با دکتر تماس گرفت:

 

" دکتر ، من مریضی هستم که چند لحظه پیش دندانش را کشیدید.

 

 می بخشید که زودتر اطلاع ندادم.

 

 من مبتلا به ایدز هستم. لطفا وسایلتون رو تعویض کنید."

+ نوشته شده در  جمعه 1385/05/20ساعت 3:9  توسط بزرگــــمهر  |