این داستان واقعی است
دندانش به شدت درد می کرد.
طوری که به سختی می توانست تشخیص دهد که درد ناشی از کدام دندانش است.
حتی در ناحیه ی جمجمه هم درد داشت.
دست زیر چانه، در خیابان از هر رهگذری نشانی دندان پزشکی را می گرفت .
چشمش روی تابلو ها می دوید.
تا سر انجام بعد از نیم ساعت جستجو، در یک ساختمان پزشکان، یک دندان پزشک پیدا کرد.
در همان ابتدای وردود به دکتر گفت:
" من ایدز دارم. لطفا پس از مداوای من وسالتون رو تعویض کنید."
دکتر با ناسزا و تهدید از مطب بیرونش کرد.
اصلا حوصله ی بحث و متقاعد کردن دکتر را نداشت.
یک تاکسی دربست کرد و از راننده خواست تا به یک دندان پزشکی برساندش.
این بار پزشک جوان تر بود و منطقی به نظر می رسید.
اما با همه ی احوال ریسک نکرد و ترجیح داد حرفی نزند.
دکتر تشخیص داد باید دندان را کشید.
به محض اینکه از مطب بیرون آمد تلفن دکتر را از روی تابلوی مطب خواند .
با تلفن همراهش با دکتر تماس گرفت:
" دکتر ، من مریضی هستم که چند لحظه پیش دندانش را کشیدید.
می بخشید که زودتر اطلاع ندادم.
من مبتلا به ایدز هستم. لطفا وسایلتون رو تعویض کنید."