تبليغاتX
بزرگـــــمهر

بزرگـــــمهر

ادبی

دل که آینه ی صافی است غباری دارد

از خدا می طلبم صحبت روشنایی

 

 

سلام عزیزم، خوبی؟خیلی دلم برات تنگ شده بود. چند روزی بود که ندیدمت.

خوشم میاد که عوض نمی شی.همون نگاه مرموز و چهره ی موذی.

باز هم مهر رو از نگاهت می خونم.

خیلی دوست دارم بدونم وقتی که من نمی بینمت چی به سرت میاد.

کجا ها میری؟ چه کارا می کنی؟ تو هم محدودیت داری یا نه؟

من که تو رو محدود نمی بینم.

خوب. طبق معمول نمی تونم بیشتر بمونم. باز هم می بینمت.

اما نمی دونم کی و کجا؟

تو یه برکه،  ویترین یه مغازه ، یا...

باز هم تو قاب یه آینه

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/05/06ساعت 3:7  توسط بزرگــــمهر  |