سوار تاکسی می شی، کنار دست راننده می نشینی.
صندلی پشتی، مادر و دختر جوانش؛
و راننده که خارج تاکسی منتظر نفر چهارم است تا حرکت کند.
نمی خواهی بشنوی، ولی اصوات به زور پرده ی گوشت را می لرزانند.
مادر از دخترش می پرسد " این کیه از بازار تا اینجا دنبال سرمون راه افتاده؟ "
دختر جواب می دهد: " من چه بدونم! دیدی که دنبال آدرس می گشت. از اون آقا هم آدرس پرسید."
مادر به دخترش می گوید:
- البته با صدایی آرام تر تا تو نشنوی ولی باز زور اصوات بر اراده ی تو می چربد-
" آدرسش رو صورت تو نوشته شده که اینجوری نگاهت می کنه؟ "
دختر برافروخته جواب می دهد: " مامــان! تو به همه چیه ی من شک کن. خوبه همه جا هم دنبالم میای. "
مادر با صدایی سوخته : " باشه. من کاری ندارم. فقط اگر این بار ببینم پای تلفن نشستی و آبقوره می گیری، یا خدا تومن پول غبظ موبایلت بیاد از خونه می ندازمت بیرون. ببینم اونا جات می دن یا نه."
نفر چهارم هم می رسد، گرچه آنچه شنیدنی بود، شنیدی.
