به نام خدای باران
باران می آمد و من باز هم دیرم شده بود.
خیلی به هم ریخته بودم و اعصابم خرد بود و به همین خاطر لذت همیشگی را از باران نبردم.
قرار یک ربع به ۱۱ بود و من باید حداکثرتا ۱۱ سر قرار می بودم.
در صورتی که ساعت از ۱۱و ۱۵ دقیقه هم گذشته بود.
" خدای من! یعنی می شه که نرفته باشه؟ ! لعنت به این حمام بی موقع. اصلا باید زودتر بیدار می شدم. "
بی هیچ امیدی وارد کوچه ی محل قرار شدم. از دور برایم سر تکان داد و شاخ و شانه کشید.
تهدیدش هم شیرین بود.
خودم را آماده کردم تا از او تشکر کنم. اما همین که به هم رسیدیم همه چیز یادم رفت.
در برگشت به این فکر می کردم که اگر او دیر م آمد، چقدر منتظرش می ماندم.
باران هم لذت همیشه اش را می بخشید.