یا خیر الماکرین
ساعت حدود پنج صبح. خیابان آرام و ساکت و فقط ضرب آهنگ برخورد یک جفت کفش با کف خیابان به گوش می رسد.
جسد بی سر و پرپر کفتری روی آسفالت و مقداری خون تازه.
آن طرف تر
بدن بی جان یک گربه،
با چشمانی بسته و دهانی نیمه باز و خون آلود که سر کبوتر را در خود جای داده ،
و رد ِ آج لاستیک یک اتومبیل روی جسم سفیدش.
تقدیم به دوستی که پیش از اینکه شکارچی خوبی باشد، شکار خوبی بود.
------------------------------------------------------
از تمام دوستان به خاطر غیبت طولانی معذرت می خوام.
به زودی دوباره افتخار خواندن وبلاگ های شما نصیبم می شود.
