تبليغاتX
بزرگـــــمهر

بزرگـــــمهر

ادبی

یا خیر الماکرین

ساعت حدود پنج صبح.  خیابان آرام و ساکت و فقط ضرب آهنگ برخورد یک جفت کفش با کف خیابان به گوش می رسد.

جسد بی سر و پرپر کفتری روی آسفالت و مقداری خون تازه.

آن طرف تر

 بدن بی جان یک گربه،

 با چشمانی بسته و دهانی نیمه باز و خون آلود که سر کبوتر را در خود جای داده ، 

 و رد ِ  آج لاستیک یک اتومبیل روی جسم سفیدش.

تقدیم به دوستی که پیش از اینکه شکارچی خوبی باشد، شکار خوبی بود.

------------------------------------------------------

از تمام دوستان به خاطر غیبت طولانی معذرت می خوام.

به زودی دوباره افتخار خواندن وبلاگ های شما نصیبم می شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/11/05ساعت 22:2  توسط بزرگــــمهر  |