دوستان عزیز داستانک زیر حرف تازه ای نیست. این سخنان در ادبیات و تعالیم دینی ما به وفور یافت می شوند- از اوستا وفیه ما فیه تا قرآن و نهج البلاغه -. ولی خب ، من عقیده دارم که انسان احتیاج دارد تا این مکرارت مدام برایش تکرار شوند چون فراموش کار است . و هم اینکه هر سخن خاص ممکن است به گوشی خاص بنشیند.
حرف های خدا
خواب دیدم با خدا حرف می زنم.
خدا به من گفت :" دوست داری با من حرف بزنی؟ "
گفتم:" اگر وقت داشته باشی. "
خدا لبخند زد و گفت: " زمان برای من آغاز و پایانی ندارد. این قدر وقت دارم که قادر به انجام هر کاری هستم. سوالت را از من بپرس. "
پرسیدم: " چه چیز بشر تو را بیشتر شگفت زده می کند؟ "
پاسخ داد: " این که آنها از کودک بودن خود خسته می شوند و برای بزرگ شدن شتاب می کنند. سپس دوباره آرزوی کودک بودن را در سر می پروانند.
این که آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست بیاورند. سپس پول خود را از دست می دهند تا سلامتی شان را باز یابند.
این که انها با آشفتگی درباره آینده فکر می کنند و حال را به دست فراموشی می سپارند، اینگونه هم زندگی حال را از دست می دهند و هم زندگی آینده را.
آین که آنها زندگی می کنند که انگار هرگز نخواهند مرد. و آنها می میرند در حالی که هرگز زندگی نکرده اند."
سپس پرسیدم:" خداوند چه تعالیمی برای بندگانش دارد؟ "
خدا با لبخند پاسخ داد:" این که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که دوستشان بدارد. آنچه آنان می توانند انجام دهند این است که خودشان عشق بورزند.
این که با ارزش ترین چیز در زندگی شان این نیست که چه چیزی دارند بلکه این است که چه کسانی را دارند.
این که مقایسه کردن خودشان با دیگران کار درستی نیست. همه ی انسان ها بر اساس شایستگی های خود مورد قضاوت قرار گرفته و هرگز با یکدیگر مقایسه نمی شوند.
این که ثروتمند ترین انسان به کسی می گویند که احتیاجش از همه کمتر است و نه کسی که از همه بیشتر دارد.
این که بر جای گذاشتن زخم های عمیق بر پیکر کسانی که دوستشان دارند زمان زیادی نمی بیرد، اما التیام این زخم ها سال های سال به درازا می انجامد.
این که آنقدر بخشیدن را تمرین کنند تا بخشش را فرا بگیرند.
این که کسانی هستند که آنها را از صمیم قلب دوست دارند اما به سادگی نمی توتند علاقه خود را ابراز کنند.
این که با پول می توان هر چیزی را خرید جز خوشبختی را.
این که دو نفر می توانند در چیزی یکسان نظر بدهند، اما آن چیز را هرگز یکسان نبینند.
این که دوست واقعی کسی است که هر چیزی را درباره ی آنها بداند و همواره دوستشان بدارد.
این که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند، خودشان هم باید خودشان را ببخشند. "
برای مدتی آنجا نشستم و از ملاقات با خدا غرق در شادمانی شدم.
از این که خدا فرصتی در اختیارم گذاشت تشکر کردم.
او گفت :" من همیشه اینجا هستم. از من دعوت کنید ؛ من به شما پاسخ خواهم داد."
نویسنده : ناشناس
