نه لب گشایدم از گل , نه دل کشد به نبید چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید !
نشان داغ دل ماست لاله ای که شکفت به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید
بیا که خاک رهت لاله زار خواهد شد ز بس که خون دل از چشم انتظار چکید
به یاد زلف نگونسار شاهدان چمن ببین در آینه ی جویبار گریه ی بید
به دور ما که همه خون دل به ساغرهاست ز چشم ساقی غمگین که بوسه خواهد چید ؟
چه جای من ؟ که درین روزگار بی فریاد ز دست جور تو ناهید بر فلک نالید
ازین چراغ تو ام چشم روشنایی نیست که کس ز آتش بیداد غیر دود ندید
گذشت عمر و به دل عشوه می خریم هنوز که هست در پی شام سیاه صبح سپید
کراست سایه درین فتنه ها امید امان ؟ شد آن زمان که دلی بود در امان امید
صفای آینه ی خواجه بین کزین دم سرد نشد مکدر و بر آه عاشقان بخشید
سلطان هوشنگ ابتهاج
